نویسنده: admin

  • برندهایی که زیاد از نسل Z حرف می‌زنند، واقعاً نسل Z را می‌شناسند؟

    برندهایی که زیاد از نسل Z حرف می‌زنند، واقعاً نسل Z را می‌شناسند؟

    «مخاطب ما نسل Z است.»

    احتمالاً این جمله را در چند سال اخیر زیاد در بریف‌های مارکتینگ دیده‌ایم.

    مرحله بعد هم معمولاً قابل پیش‌بینی است:

    پس باید لحنمان جوان شود.

    محتوا کوتاه‌تر شود.

    برویم سراغ ویدئو.

    چند ترند پیدا کنیم.

    میم استفاده کنیم.

    و اگر خیلی بخواهیم نسل Z باشیم، ادمین برند هم باید طوری بنویسد که انگار همین الان از وسط یک گروه دوستانه آمده است.

    تمام شد؟

    برند حالا نسل Z را می‌شناسد؟

    بعید می‌دانم.

    نسل Z تبدیل به جواب آماده بریف‌ها شده

    مشکل دسته‌بندی نسلی این نیست که هیچ ارزشی ندارد.

    سن قطعاً روی تجربه، رسانه مصرفی، رفتار و حتی نگاه آدم‌ها به برندها اثر دارد.

    مشکل از جایی شروع می‌شود که سن را به جای شناخت مخاطب می‌گذاریم.

    در یک اسلاید می‌نویسیم:

    سن: ۱۸ تا ۲۵ سال

    نسل: Z

    دیجیتال‌محور

    علاقه‌مند به محتوای کوتاه

    و احساس می‌کنیم حالا Customer Persona داریم.

    در حالی که تقریباً هنوز هیچ چیز مهمی درباره آن آدم نمی‌دانیم.

    یک آدم، چند رفتار متفاوت

    فرض کنید یک جوان ۲۲ ساله می‌خواهد تلویزیون بخرد.

    ممکن است برای خرید چند ده میلیون تومانی ساعت‌ها تحقیق کند.

    Review ببیند.

    قیمت فروشگاه‌های مختلف را مقایسه کند.

    نظرات کاربران را بخواند.

    از دوستانش سؤال کند.

    و مشخصات چند مدل را کنار هم بگذارد.

    همین آدم ممکن است همان شب ساعت دو نصف شب در اینستاگرام مشغول دیدن میم و Reels باشد.

    پس رفتار او چیست؟

    میم دوست دارد یا محتوای طولانی؟

    تصمیم لحظه‌ای می‌گیرد یا تحقیق می‌کند؟

    جواب این است:

    بستگی دارد درباره چه چیزی و در چه مرحله‌ای صحبت می‌کنیم.

    Gen Z یک پرسونا نیست

    یکی از مشکلات نگاه نسلی همین تعمیم بیش از حد است.

    دو نفر می‌توانند هر دو ۲۳ ساله باشند و تقریباً هیچ شباهت مهمی در رفتار خرید نداشته باشند.

    یکی حساس به قیمت است.

    دیگری برای برند موردعلاقه‌اش حاضر است بیشتر هزینه کند.

    یکی قبل از هر خرید ده Review می‌بیند.

    دیگری توصیه دوستش را کافی می‌داند.

    یکی عاشق ترندهاست.

    دیگری اصلاً در شبکه‌های اجتماعی فعال نیست.

    وقتی همه این تفاوت‌ها را کنار می‌گذاریم و می‌گوییم «نسل Z این را دوست دارد»، عملاً بخشی از پیچیدگی رفتار مصرف‌کننده را حذف کرده‌ایم.

    تلاش زیاد برای جوان بودن

    این مسئله یک خروجی بامزه هم دارد:

    برندهایی که خیلی تلاش می‌کنند جوان به نظر برسند.

    لحن برند ناگهان عوض می‌شود.

    میم‌ها وارد می‌شوند.

    اصطلاحاتی استفاده می‌شود که تا دو هفته قبل هیچ‌کس در شرکت نشنیده بود.

    و ادمین مجبور است چیزی بنویسد که هیچ شباهتی به شخصیت واقعی برند ندارد.

    نتیجه گاهی دقیقاً برعکس چیزی است که می‌خواستیم.

    به جای اینکه برند جوان و طبیعی به نظر برسد، حس می‌کنیم یک آدم بزرگ‌تر دارد خیلی تلاش می‌کند ثابت کند هنوز «در جریانه».

    مخاطب هم معمولاً این تلاش را می‌فهمد.

    سؤال‌های مهم‌تر از سال تولد

    اگر واقعاً می‌خواهیم مخاطب را بشناسیم، سؤالات جذاب‌تری وجود دارند.

    چرا این محصول را می‌خرد؟

    چه چیزی باعث اعتمادش می‌شود؟

    قبل از خرید کجا تحقیق می‌کند؟

    چه کسی روی تصمیمش تأثیر دارد؟

    به چه چیزی حساس است؟

    قیمت؟

    برند؟

    طراحی؟

    خدمات پس از فروش؟

    نظر دیگران؟

    چه چیزی باعث می‌شود خرید را نیمه‌کاره رها کند؟

    و چرا باید ما را به رقیب ترجیح دهد؟

    جواب این سؤال‌ها احتمالاً برای تصمیم مارکتینگ بسیار مفیدتر از دانستن حرف انگلیسی نسل اوست.

    نسل‌ها را دور بیندازیم؟

    نه.

    Segmentation نسلی هنوز می‌تواند در بعضی مسائل مفید باشد.

    مثلاً برای بررسی تفاوت مصرف رسانه، پذیرش تکنولوژی یا برخی نگرش‌های اجتماعی، نگاه نسلی می‌تواند یک لایه اطلاعات خوب به ما بدهد.

    اما باید همان چیزی باقی بماند که هست:

    یک لایه از شناخت مخاطب.

    نه تمام شناخت ما.

    آدم‌ها را بشناسیم، نه برچسب‌ها را

    شاید مسئله اصلی همین باشد.

    ما در مارکتینگ عاشق دسته‌بندی هستیم.

    Gen Z.

    Millennial.

    Premium Customer.

    Digital Native.

    Value Seeker.

    اسم گذاشتن روی گروه‌ها کار تحلیل را ساده‌تر می‌کند.

    اما آدم واقعی همیشه پیچیده‌تر از اسمی است که روی Segment او گذاشته‌ایم.

    برای همین فکر می‌کنم جمله «مخاطب ما نسل Z است» باید شروع یک گفتگو باشد، نه پایان آن.

    بعدش تازه باید بپرسیم:

    کدام آدم‌های نسل Z؟

    با چه نیازی؟

    با چه رفتاری؟

    در چه موقعیتی؟

    برای خرید چه چیزی؟

    چون اگر تنها چیزی که درباره مخاطبمان می‌دانیم این باشد که بین چه سال‌هایی به دنیا آمده، هنوز مخاطبمان را نمی‌شناسیم.

    فقط سنش را می‌دانیم.

  • اگر هر ترندی را به برندتان ربط می‌دهید، احتمالاً برندتان شخصیت ندارد

    اگر هر ترندی را به برندتان ربط می‌دهید، احتمالاً برندتان شخصیت ندارد

    یک اتفاق در شبکه‌های اجتماعی وایرال می‌شود.

    چند دقیقه بعد احتمالاً در یکی از گروه‌های کاری پیامی شبیه این می‌آید:

    «بچه‌ها اینو دیدید؟ می‌تونیم یه چیزی باهاش بریم؟»

    و مسابقه شروع می‌شود.

    چه کسی زودتر می‌تواند ترند امروز را somehow به محصول، سرویس یا برند خودش ربط بدهد؟

    تا چند ساعت بعد از بانک و فروشگاه اینترنتی گرفته تا تاکسی اینترنتی، برند لوازم خانگی و رستوران، همه نسخه خودشان را منتشر کرده‌اند.

    بعضی عالی‌اند.

    بعضی بامزه‌اند.

    و درباره بعضی‌ها فقط یک سؤال به ذهن می‌رسد:

    واقعاً چرا؟

    ترند مارکتینگ ذاتاً چیز بدی نیست

    برعکس.

    یکی از جذابیت‌های شبکه‌های اجتماعی همین قابلیت واکنش سریع برندها به اتفاقات روز است.

    استفاده درست از یک ترند می‌تواند برند را زنده‌تر نشان دهد، Organic Reach ایجاد کند و حتی باعث شود مخاطب احساس کند برند بخشی از فضای فرهنگی اطراف اوست.

    اما یک تفاوت اساسی وجود دارد:

    استفاده از ترند با دنبال کردن ترند فرق دارد.

    برند اولی می‌داند چه زمانی وارد گفتگو شود.

    برند دومی فقط می‌ترسد جا بماند.

    FOMO فقط برای آدم‌ها نیست

    برندها هم FOMO می‌گیرند.

    وقتی می‌بینیم چند رقیب درباره موضوعی محتوا منتشر کرده‌اند، ناگهان این حس ایجاد می‌شود که:

    «ما چرا چیزی نرفتیم؟»

    اما شاید سؤال درست این نباشد.

    شاید باید بپرسیم:

    ما اصلاً چرا باید درباره این موضوع حرف بزنیم؟

    آیا ارتباطی با مخاطب ما دارد؟

    آیا با شخصیت برند هماهنگ است؟

    آیا می‌توانیم چیزی به گفتگو اضافه کنیم؟

    یا فقط می‌خواهیم حضورمان را اعلام کنیم؟

    اگر جواب آخری باشد، شاید منتشر نکردن محتوا تصمیم بهتری باشد.

    برند شخصیت‌دار درباره همه‌چیز حرف نمی‌زند

    آدم‌ها را در نظر بگیرید.

    آدمی که درباره هر موضوعی نظر دارد، با هر جمعی شبیه همان جمع رفتار می‌کند و هر هفته شخصیت متفاوتی دارد، بعد از مدتی قابل تشخیص نیست.

    برند هم تفاوت زیادی ندارد.

    اگر امروز لحن رسمی داریم، فردا با یک میم اینترنتی حرف می‌زنیم، پس‌فردا وارد یک چالش می‌شویم و هفته بعد برای ترند دیگری شخصیت‌مان را دوباره عوض می‌کنیم، مخاطب بالاخره باید بپرسد:

    این برند واقعاً کیست؟

    Brand Personality دقیقاً در همین انتخاب‌ها ساخته می‌شود.

    نه فقط در چیزهایی که می‌گوییم؛ در چیزهایی که تصمیم می‌گیریم نگوییم هم.

    آیا این ترند مال ماست؟

    قبل از پریدن روی یک ترند، چند سؤال ساده می‌تواند جلوی خیلی از محتواهای زورکی را بگیرد.

    آیا مخاطب ما اصلاً با این ترند درگیر است؟

    آیا لحن آن با شخصیت برند هماهنگ است؟

    آیا محصول یا سرویس ما ارتباط طبیعی با موضوع دارد؟

    آیا ایده‌ای داریم که چیزی بیشتر از تکرار بقیه ارائه دهد؟

    و شاید مهم‌تر از همه:

    اگر لوگوی برند را از روی این محتوا برداریم، آیا هنوز چیزی از شخصیت ما در آن باقی می‌ماند؟

    اگر جواب نه باشد، احتمالاً فقط داریم نسخه دیگری از همان محتوایی را تولید می‌کنیم که ده برند دیگر هم منتشر کرده‌اند.

    سرعت همیشه مزیت نیست

    در Social Media دائماً درباره Real-time Marketing صحبت می‌کنیم.

    و بله، در بسیاری از مواقع سرعت مهم است.

    ولی سرعت بدون قضاوت می‌تواند تبدیل شود به کارخانه تولید محتوای متوسط.

    اینکه بتوانیم ظرف یک ساعت درباره هر اتفاقی پست منتشر کنیم لزوماً نشانه یک تیم Social Media قوی نیست.

    گاهی قدرت واقعی تیم در این است که بگوید:

    «این یکی رو نمی‌ریم.»

    این تصمیم اتفاقاً سخت‌تر است.

    چون وقتی همه درباره چیزی حرف می‌زنند، سکوت کردن اعتمادبه‌نفس می‌خواهد.

    ترند باید وارد دنیای برند شود

    بهترین نمونه‌های Trend Marketing معمولاً آن‌هایی نیستند که برند خود را به زور وارد یک ترند کرده است.

    برعکس.

    برند ترند را برداشته و آن را وارد دنیای خودش کرده.

    لحن خودش را حفظ کرده.

    زاویه خودش را پیدا کرده.

    و چیزی ساخته که حتی بدون دیدن لوگو هم می‌توان حدس زد متعلق به چه برندی است.

    اینجاست که ترند به تقویت Brand Identity کمک می‌کند، نه به محو شدن آن.

    بعضی وقت‌ها هیچ کاری نکنید

    شاید عجیب باشد، اما یکی از گزینه‌های تیم مارکتینگ باید همیشه این باشد:

    هیچ کاری نکنیم.

    لازم نیست هر اتفاق وایرال تبدیل به جلسه فوری تیم محتوا شود.

    لازم نیست برند درباره هر موضوعی موضع داشته باشد.

    و لازم نیست برای اثبات به‌روز بودنمان دنبال هر قطاری بدویم که روی آن نوشته شده TREND.

    ترندها می‌آیند و می‌روند.

    چیزی که باید باقی بماند، شخصیت برند است.

    پس دفعه بعد که کسی در گروه نوشت:

    «بچه‌ها سریع اینو بریم تا از ترند نیفتاده…»

    شاید قبل از باز کردن فتوشاپ یک سؤال ارزش پرسیدن داشته باشد:

    این محتوا قرار است برند ما را بیشتر شبیه خودش کند، یا بیشتر شبیه بقیه؟

  • اینفلوئنسر مارکتینگ؛ ابزار فروش یا راهی برای خوشحال کردن مدیرعامل‌ها؟

    اینفلوئنسر مارکتینگ؛ ابزار فروش یا راهی برای خوشحال کردن مدیرعامل‌ها؟

    اینفلوئنسر مارکتینگ بیشتر از اینکه فروش ایجاد کند، مدیرعامل‌ها را خوشحال می‌کند.

    جمله تندی است؛ می‌دانم.

    اما اگر تجربه حضور در جلسات گزارش کمپین‌های اینفلوئنسری را داشته باشید، احتمالاً با این موقعیت مواجه شده‌اید:

    «فلانی هم با ما کار کرد!»

    و همین جمله گاهی آن‌قدر هیجان ایجاد می‌کند که سؤال مهم‌تر فراموش می‌شود:

    این همکاری دقیقاً چه نتیجه‌ای برای کسب‌وکار داشت؟

    من مخالف اینفلوئنسر مارکتینگ نیستم. اتفاقاً معتقدم در جای درست، برای مخاطب درست و با هدف درست، می‌تواند یکی از ابزارهای مؤثر مارکتینگ باشد.

    مشکل من با جایی است که «همکاری با اینفلوئنسر» خودش تبدیل به هدف می‌شود.

    وقتی اسم اینفلوئنسر تبدیل به KPI می‌شود

    بعد از اجرای یک کمپین، معمولاً با انبوهی از اعداد مواجهیم:

    Reach چقدر بوده؟

    چند میلیون Impression گرفته‌ایم؟

    ویدئو چند View داشته؟

    Engagement Rate چقدر بوده؟

    چند نفر محتوا را Share کرده‌اند؟

    همه این اعداد می‌توانند مهم باشند؛ اما هیچ‌کدام به تنهایی به ما نمی‌گویند کمپین موفق بوده یا نه.

    برای فهمیدن موفقیت ابتدا باید یک سؤال ساده را جواب بدهیم:

    اصلاً چرا این کمپین را اجرا کردیم؟

    اگر هدف Awareness بوده، Reach و Frequency اهمیت پیدا می‌کنند.

    اگر هدف Engagement بوده، جنس تعامل مخاطبان مهم می‌شود.

    اگر هدف Lead Generation بوده، باید سراغ تعداد و کیفیت لیدها برویم.

    و اگر هدف فروش بوده، دیگر نمی‌توان با یک اسکرین‌شات از تعداد View درباره موفقیت کمپین صحبت کرد.

    باید درباره Conversion، Revenue، CAC و در نهایت بازده سرمایه‌گذاری حرف بزنیم.

    مشکل اینفلوئنسر مارکتینگ نیست

    به نظرم یکی از اشتباهات رایج این است که بعد از چند کمپین ناموفق نتیجه می‌گیریم:

    «اینفلوئنسر مارکتینگ جواب نمی‌دهد.»

    نه.

    ممکن است انتخاب اینفلوئنسر اشتباه بوده باشد.

    ممکن است مخاطب او با مشتری ما هم‌پوشانی نداشته باشد.

    ممکن است Creative ضعیف بوده باشد.

    ممکن است پیشنهاد ما جذاب نبوده باشد.

    یا اصلاً ممکن است از کانالی که برای Awareness مناسب بوده، انتظار Performance داشته باشیم.

    این دقیقاً همان جایی است که باید بین «ضعف یک کانال» و «استفاده اشتباه از یک کانال» تفاوت قائل شویم.

    معروف بودن با تأثیرگذار بودن فرق دارد

    یکی از دام‌های اینفلوئنسر مارکتینگ انتخاب افراد براساس تعداد فالوئر است.

    در نگاه اول ساده است:

    فالوئر بیشتر = آدم‌های بیشتری پیام ما را می‌بینند.

    اما مسئله اینجاست که ما قرار نیست فقط دیده شویم.

    قرار است روی گروه مشخصی از آدم‌ها اثر بگذاریم.

    ممکن است یک اینفلوئنسر با چند میلیون فالوئر برای یک برند تقریباً هیچ ارزش تجاری ایجاد نکند و در مقابل، یک تولیدکننده محتوای تخصصی با جامعه‌ای بسیار کوچک‌تر نتیجه فوق‌العاده‌ای بسازد.

    چون مسئله فقط اندازه Audience نیست.

    تناسب Audience مهم‌تر است.

    وقتی مدیرعامل راضی است اما داشبورد نه

    بخش جذاب ماجرا همین‌جاست.

    کمپین منتشر شده.

    اینفلوئنسر معروف است.

    همکاران لینک پست را برای هم می‌فرستند.

    مدیران شرکت آن را می‌بینند.

    اسم برند کنار یک چهره شناخته‌شده قرار گرفته.

    همه‌چیز حس یک کمپین بزرگ را می‌دهد.

    اما چند هفته بعد، وقتی سراغ اعداد کسب‌وکار می‌رویم، اتفاق خاصی نیفتاده است.

    این تضاد خطرناک است.

    چون احساس موفقیت می‌تواند جای موفقیت واقعی را بگیرد.

    آیا هر کمپینی باید مستقیم بفروشد؟

    قطعاً نه.

    این هم یکی دیگر از افراط‌هایی است که در Performance Marketing می‌بینیم.

    برند نیاز به Awareness دارد.

    نیاز به ساختن Mental Availability دارد.

    گاهی باید نگرش مخاطب نسبت به برند تغییر کند.

    گاهی هدف معرفی محصول جدید است.

    گاهی حتی قرار است برند وارد گفت‌وگوی فرهنگی مشخصی شود.

    بنابراین اینکه یک کمپین فروش مستقیم نداشته باشد، الزاماً به معنی شکست آن نیست.

    مشکل وقتی شروع می‌شود که هدفمان فروش بوده، اما بعد از اینکه فروش ایجاد نشده، ناگهان KPIهای Awareness را از کشو بیرون می‌آوریم.

    قبل از انتخاب اینفلوئنسر، مسئله را انتخاب کنیم

    به نظرم ترتیب تصمیم‌گیری باید برعکس چیزی باشد که گاهی اتفاق می‌افتد.

    نباید ابتدا بگوییم:

    «با چه اینفلوئنسری کار کنیم؟»

    اول باید مشخص کنیم:

    چه مسئله‌ای داریم؟

    چه کسی مخاطب ماست؟

    می‌خواهیم چه تغییری در رفتار یا نگرش او ایجاد کنیم؟

    چطور قرار است این تغییر را اندازه بگیریم؟

    و بعد ببینیم آیا اینفلوئنسر مارکتینگ اصلاً ابزار مناسبی برای این مسئله هست یا نه.

    ممکن است جواب بله باشد.

    ممکن است Search Ads بهتر باشد.

    ممکن است CRM جواب بهتری بدهد.

    ممکن است یک کمپین محتوایی طولانی‌مدت مؤثرتر باشد.

    و گاهی هم واقعاً یک اینفلوئنسر درست می‌تواند نتیجه‌ای بسازد که از چند کانال دیگر برنمی‌آید.

    دیده شدن با اثرگذاری یکی نیست

    اگر بخواهم تمام این بحث را در یک جمله خلاصه کنم، احتمالاً همین است:

    دیده شدن خوب است؛ اما دیده شدن لزوماً به معنی اثرگذاری نیست.

    اینفلوئنسر مارکتینگ زمانی ارزشمند می‌شود که بدانیم چرا انجامش می‌دهیم، از چه کسی استفاده می‌کنیم و موفقیتش را با چه معیاری می‌سنجیم.

    وگرنه ممکن است کمپینی داشته باشیم با میلیون‌ها View، هزاران کامنت و چند اسم بزرگ…

    که همه از دیدنش خوشحال‌اند؛

    جز نمودار فروش.